پسر دل نازک من
امروز بعد از ظهر نشسته بودیم داشتیم کارتون گوسفندان زبل رو ناه میکردیم.قسمتی بود که اقای صاحب (به قول اراد )میخواست ی درخت قدیمی ای که تو حیاط بود رو ببره ولی گوسفندا نمیذاشتن .بعد اقای صاحب متوجه یک صورتک تراشیده شده روی درخت شد و یاد کودکی افتاد و نه تنها درخت رونبرید تا غروب درخت رو بغل کرد و با عشق موند پیشش.
حالا صاحب که درخت و بغل کرده دیدم اراد همچین داره اشک میریزه و ناراحته
آخی عزیزم قربون دل نازک و کوچولوت مامان بره
بغلش کردم ونازش کردم وکمی باهاش صحبت کردم تا اروم شد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پسر دل نازک من
